محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
239
مجمع الانساب ( فارسى )
بايستاد تا مجموع اهل شهر را از زن و مرد و كودك و بزرگ تا سگ و گربه و مرغ بكشتند چنان كه از نفسكش ديار نماند . و شهر را چنان خراب كردند كه اثر عمارت نماند و امروز كه اكثر شهرها معمور است آن زمين هنوز خراب مانده و آن شهر را مائوباليق نام نهادند به زبان مغولى يعنى ديهبد . حرب چنگيز خان با سلطان جلال الدين چنگيز خان چون هنوز از استخلاص باميان و طالقان فارغ نشده بود خبر آوردند كه سلطان جلال الدين در غزنين بر تخت نشسته و لشكرى بسيار جمع شده و مغولانى كه بدان طرف رفتهاند بعضى [ را ] در جنگ كشته و بعضى هزيمت داده . چون شاه اين حديث شنيد در فور با سپاه برنشست و به هر شهر و ديه كه مىرسيد بر كسى ابقا نكردى . و چون چنگيز خان به غزنين رسيد . هجده روز بود تا سلطان جلال الدين رفته بود و روى به طرف سند نهاده . چون چنگيز خان برسيد در حال از دنبالهء او رفت و گفت كار او را آسان نتوان گرفت . در كنار رود سند به وى رسيد و حربى كردند سخت و سلطان جلال الدين بدان طرف آب جهانيد چنان كه ذكر آن از پيش رفت و جملهء مال و بعضى از خويشان سلطان را بگرفتند و به حدود كرمان آمد . و پسرش جغتاى مدتى در كرمان بود و چنگيز خان پسر ديگر را از راه گرمسير هرات به راه جيحون بازفرستاد و خود به مملكت هندوستان در شد و خواست كه از راه هند قصد چين كند و از چين به ختا بازگردد و از ختا به راه بلاد سلنگا به مملكت و تختگاه خود بپيوندد يعنى ايميل . و چون به هندوستان اندر شد هيچ جاى راه خشك نيافت كه به راه چين دليل بود بدانست كه راه نيست بازگشت و هم از راه جيحون به ماوراء النهر شد و در خجند توقف كرد تا پسرانش جغتاى و اوكتاى به وى پيوستند و تولى كه پسر كهترش بود و خود مادام ملازم پدر بود از ماوراء النهر پيغام فرستاد تا پسر بزرگترش توشى خان به او بپيوندد . او از دشت قبچاق در حركت آمد و ايشان نيز شكاركنان مىرفتند قريب سه ماه سر نر كه بنر كه ( ؟ ) رسيد چندان وحوش و سباع و بهائم جمع شد كه يك ماه روزگار لشكر چنگيز خان در آن افتاده بودند و مىكشتند عاقبت آنچه مانده بود زيادت آمد . چنگيز خان فرمود تا صيد را زنده مىگرفتند و